گامی به سوی عدالت

عروس حضرت قران نقاب انگه بر اندازد ............................ که دارلملک ایمان را مجرد یابد از غوغا

رأی دادن + رأی ندادن = حق
نویسنده : رضا فلسفی - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
 
 ((اخطار))

این یادداشت در صدد بررسی مبانی نظری حق رأی در انتخابات برای شهروندان
جمهوری اسلامی است و هیچ گونه توصیه‌ای مبنی بر رأی دادن و یا رأی ندادن ندارد.

مطابق اصول ششم (اتکاء به آرای عمومی)، شصت و دوم (مجلس)، یکصدم
(شوراها)، یکصد و هفتم (خبرگان رهبری) و یکصد و چهاردهم (ریاست جمهوری) قانون
اساسی، به مردم حق انتخاب نماینده یا نمایندگان مورد نظرشان اعطا شده است. لذا
اساساً رأی دادن، مطابق قانون اساسی یک حق است نه تکلیف. هر حقی برای صاحب حق، قابل
استفاده یا صرف‌نظر کردن است. مثلاً یک شهروند این حق را دارد که از تجهیزات ورزشی
که به طور رایگان و در بوستان‌های شهری نصب شده‌اند استفاده نماید، اما هیچ مرجعی
نمی‌تواند وی را به خاطر عدم استفاده از این امکانات مؤاخذه نماید. از سوی دیگر
شهرداری این قبیل تجهیزات را با دریافت عوارض از شهروندان فراهم می‌کند و عدم
استفاده‌ی از آنها دلیلی برای نپرداختن عوارض شهرداری نیست. حال اگر شهروندان به
دلیل کیفیت پایین تجهیزات نصب شده، از آنها استفاده نکردند، به شهرداری این پیام را
می‌رسانند که از کیفیت امکانات نصب شده راضی نیستند.

مطابق قاعده‌ی ملازمه‌ی حق و تکلیف، برای هر حقّی، تکلیفی وجود دارد و
این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. لذا برای حق رأی دادن، تکلیفی وجود دارد که اگر یک
شهروند از حق رأی دادن خود صرف‌نظر کرد، تکلیف از او ساقط نخواهد شد. اما تکلیف
چیست؟ همانا تکلیف، مسئولیت داشتن در مقابل سرنوشت کشور و فرد فرد جامعه است. زیرا
نمایندگان منتخب، نماینده‌ی تمام جامعه هستند، هم نماینده‌ی کسانی که به آنها رأی
داده‌اند و هم نماینده‌ی کسانی که به آنها رأی نداده‌اند و هم نماینده‌ی کسانی که
اصلاً در انتخابات شرکت نکرده‌اند. زیرا قوانین مصوّب و اقدامات اتخاذ شده توسط
ایشان، برای عموم جامعه لازم الاجرا می‌باشد. اما نکته‌ی اصلی این است که این
تکلیف، حقوقی نیست، بلکه یک تکلیف اخلاقی و اجتماعی است و به نوعی، اثر وضعی شرکت
یا عدم مشارکت در انتخابات محسوب می‌شود.

در مقابل، حاکمان و نمایندگان مردم نیز در قبال تکلیف مردم به شرکت در
انتخابات، تکالیفی دارند. سؤالی که اینجا مطرح می‌شود این است که اگر حاکمان و
نمایندگان به تکالیف خود عمل نکردند، برای مردم چه ابزاری برای رسیدگی به تخلفات
مسئولین و نمایندگان پیش‌بینی شده است؟

بدیهی‌ترین پاسخی که در نظام‌های دموکراسی به این سؤال داده می‌شود، عدم
انتخاب مجدد ایشان از سوی مردم است. یعنی مردم با عدم رأی مجدد به یک نماینده یا یک
حزب، مخالفت و اعتراض خود را به وی اعلام می‌کنند. اما این راهکار بسیار پرهزینه
است، زیرا به دلیل تصمیمات اشتباه و بعضاً هزینه‌آوری که از سوی نمایندگان اتخاذ
شده است، شاید جامعه دچار یک بحران جدّی شده باشد و رأی ندادن به یک نماینده با
بحرانی که با تصمیم‌گیری‌های اشتباه وی آفریده شده است تناسبی، ندارد. یعنی این
مجازات متناسب با آن عمل نیست.

اگر حاکمیت و نمایندگان منتخب در ادوار مختلف نتوانند رضایت مردم را با
سیاست‌هایی که اتخاذ می‌کنند، جلب نمایند، نتیجه‌ی قهری آن کاهش مشارکت مردمی و
بی‌انگیزگی افراد برای رأی دادن خواهد بود. یعنی در اینجا مردم احساس می‌کنند که
رأی دادن یا رأی ندادن ایشان نه تنها در بهبود اوضاع تأثیری ندارد، بلکه وضع مردم
از هر انتخابات تا انتخابات بعدی بدتر می‌شود. اینجاست که مردم رأی ندادن را برای
خود یک تکلیف می‌دانند و با این رأی ندادن می‌خواهند اعتراض خود را به نحوه‌ی
اداره‌ی کشور به گوش حاکمان برسانند.

رأی ندادن همیشه، انفعال نیست. بلکه در برخی موارد می‌تواند یک حرکت
فعّال باشد برای بیان این که یک حکومت با ساختار جمهوری، اگر از مقبولیت عمومی
برخوردار نباشد، از درجه‌ی اعتبار ساقط است. اگر هیچ کس در انتخابات شرکت نکند،
نظام مقبولیت خود را از دست داده است و دیگر نظام مردمی نیست. پس همان گونه
که حق رأی دادن و تکلیف رأی دادن وجود دارد، حق رأی ندادن و تکلیف رأی ندادن وجود
دارد که بسته به شرایط، بستر بروز و ظهور آن متفاوت است.

حکومت در مقابل خدا و مردم مسئول است و اگر خود به تکالیف
قانونی و شرعی خویش عمل ننمود، نمی‌تواند تکالیف طرف مقابل را مطالبه
نماید. مثلاً مردی که نفقه و مسکن همسرش را تأمین نکرده است، حقّی برای

استمتاع از وی نخواهد داشت و زن نه این که می‌تواند بلکه عقلاً لازم است برای سر
عقل آوردن شوهرش، این حق را از وی دریغ نماید تا مجدداً زندگی به روال عادی خود
برگردد و بتواند حقوق اولیه و پایمال شده‌ی خویش را استیفا نماید. در هیچ کتاب فقهی
و هیچ قانونی به چنین زنی ناشزه یا متمرّد اطلاق نمی‌شود.

با احترام به نظر تمامی مراجع تقلید و آیات عظام که در آستانه‌ی هر
انتخاباتی به وجوب رأی دادن و حضور در انتخابات فتوا می‌دهند، به نظر حقیر،
تشخیص رأی دادن یا رأی ندادن در انتخابات از جنس تشخیص موضوع است که بر
عهده‌ی مقلّد و مکلف است و از دایره‌ی صلاحیت افتاء مراجع تقلید خارج است،

کما این که هیچ مرجع تقلیدی نمی‌تواند بر طهارت یا نجاست لباسی که بر تن من است
فتوا صادر کند. از سوی دیگر اگر فتوای مراجع تقلید متقارن بود و هر دو وجه ماجرا
اعم از نمایندگان منتخب و مسئولین از یک سو و مردم را از سوی دیگر پوشش می‌داد،
اتّباع از نظر ایشان به عنوان یک توصیه‌ی اخلاقی قابل پذیرش بود، لکن زمانی که
عملکرد و تصمیمات رؤسای مختلف جمهور و نمایندگان مردم با سکوت مراجع تقلید مواجه
می‌شود و فتوایی برای عمل به تکلیف ایشان صادر نمی‌شود و فقط مردم هستند که همیشه
باید بدون توجه به عملکرد مسئولین به وظیفه‌ی خود عمل کنند، این گونه تواصی
یک‌طرفه، محل تأمل و تردید است.

جمع‌بندی

اگر بنده به عنوان یک شهروند به این جمع‌بندی رسیدم که وظیفه‌ی قانونی،
شرعی و اخلاقی بنده در این مقطع زمانی حضور در انتخابات است و با رأی دادن خود به
وظیفه‌ام عمل نموده‌ام، هیچ مرجع حقوقی و دینی نمی‌تواند برای انتخاب من، مرا مورد
مؤاخذه قرار دهد. متقابلاً نیز اگر کسی به این نقطه برسد که الان برای تعدیل شرایط
موجود و اعلام هشدار به حاکمیت، وظیفه‌اش عدم حضور در انتخابات است و پیام خود را
صرفاً از این طریق می‌تواند به گوش مسئولان برساند، حکم هیچ مرجع تقلید و هیچ مقام
حقوقی در این خصوص نافذ نخواهد بود.


 
 
کاندیدا های ریا ست جمهوری و19 میلیون برگ برنده
نویسنده : رضا فلسفی - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱
 
 

نگاهی به سطح تحصیلات جمعیت کشور، مطابق سرشماری
نفوس و مسکن سال 1390
، بیانگر این است که قریب به 19 میلیون نفر کم‌سواد و

بی‌سواد بالای 18 سال در کشور وجود دارد. طبق همین آمار، 9719712 نفر بی‌سواد مطلق
وجود دارد که از این تعداد 9189754 نفر آنها بالای 19 سال هستند. تقریباً همین
مقدار نیز افراد با سواد ابتدایی وجود دارد. 9367661 نفر با تحصیلات ابتدایی بالای
15 سال در کشور زندگی می‌کنند که از این آمار 8870977 نفر آنها بالای 19 سال
هستند.

آمار بیسوادان مطلق کشور 1390

بحث اصلی این نوشتار بررسی تأثیر آرای این 19 میلیون نفر بر انتخاب رئیس
جمهور به عنوان سکاندار اجرایی کشور است. آیا این 19 میلیون نفر در مغالطه معروف
مار و مار، خواهند توانست مار اصلی را تشخیص بدهند؟

یکی از آشنایان که در جریان انتخابات 84، طرح خود را در یکی از روستاهای
ملایر می‌گذراند و در روز رأی‌گیری پای صندوق حضور داشته است، تعریف می‌کرد:
«پیرمردها و پیرزن‌هایی که برای رأی دادن مراجعه می‌کردند از من می‌خواستند که اسم
آن شخصی که گفته است ماهی پنجاه هزار تومان پول پرداخت می‌کند را برای‌شان بنویسم و
حتی نام مهدی کروبی را نمی‌دانستند»

آمار افراد با تحصیلات ابتدایی 1390

با توجه به این که افراد بیسواد و کم‌سواد در انتخابات امکان حضور دارند
و شرکت در انتخابات، احساس «به حساب آمدن» را در آنها تقویت خواهد کرد، درصد
حضورشان از افراد تحصیل‌کرده‌ای که به دلایل مختلف در انتخابات شرکت نمی‌کنند، خیلی
بیشتر است.

اگر کاندیدایی، شعارها و برنامه‌هایش فقط معطوف به اقشار تحصیل‌کرده و
دانشگاهی باشد و از این پتانسیل 19 میلیونی غافل شود، قطعاً شکست خواهد خورد.
مصاحبه معروف مصطفی معین بعد از انتخابات 84 شنیدنی بود که گفت: «آرای من کیفی
بود». در انتخاباتی که رأی یک بیسواد با یک استاد دانشگاه یکی است، کیفی بودن آراء
هیچ تأثیری در نتیجه ندارد.

این یک اشکال اساسی است که به همه نظام‌های مبتنی بر آرای مردم وارد است
و در کشور ما که از شاخص توسعه انسانی پایینی برخوردار است، بیشتر نمود خواهد
کرد.

متأسفانه تا زمانی که «بگم بگم»ها صحنه گردان انتخابات باشند و
شعبده‌بازها با چشم‌بندی، دیدگان خلایق را مسحور کنند، آیا جایی برای خردورزی،
شایسته‌سالاری و انتخاب آگاهانه‌ی بهترین نامزد باقی می‌ماند؟

سطح تحصیلات افراد بالای 19 سال

 

نمودار فوق وضعیت پراکندگی سایر مدارج تحصیلی را نمایش می‌دهد و همان
گونه که می‌بینید، ده میلیون دانشجو و دارنده مدارک تحصیلی دانشگاهی در اقلیت
هستند. با این حساب می‌توان گفت هر نامزدی که از چاشنی عوام‌گرایی و پوپولیسم در تبلیغات خود بیشتر استفاده کند، شانس بیشتری برای
پیروزی خواهد داشت.

 


 
 
چرا باشعور بودن و باشعور ماندن سخت ؟
نویسنده : رضا فلسفی - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱
 

یک موجود یا یک سامانه‌ی باشعور از سه بخش تشکیل شده است:

  1. دریافت اطلاعات (Scanning)
  2. تولید دانش یا معرفت (Knowledge making)
  3. عمل کردن بر اساس دانش یا معرفت تولید شده (Knowledge-based
    reaction)

هر کدام از این سه بخش اگر در یک انسان یا یک سامانه، دچار اختلال باشد
ما به آن انسان یا سیستم می‌گوییم «بی‌شعور». اجازه دهید موارد فوق را با مثال
توضیح بدهم.

  • اگر کسی که می‌داند در مترو یا اتوبوس باید به حکم اخلاق و انسانیت، صندلی خود
    را به افراد کهنسال یا معلول واگذار نماید، ولی برای پرهیز از مواجهه با چنین
    وضعیتی خودش را به خواب می‌زند، دچار اختلال در بخش دریافت اطلاعات است.
  • اگر کسی واقعاً نمی‌داند که موقع عطسه کردن باید جلوی دهان خود را با دستمال
    یا حداقل دست بپوشاند، در بخش معرفت و شناخت موضوع دچار ضعف است.
  • اگر کسی که می‌داند پارک دوبله موجب سدّ معبر سایر خودروهاست و می‌بیند که با
    این مدل پارک کردن عبور و مرور ماشین‌ها با کندی انجام می‌شود اما همچنان به توقف
    دوبله ادامه می‌دهد، دچار سستی در عمل کردن به شناخت و معرفت خودش
    است.

به نظر نگارنده اکثر موارد بی‌شعوری در جامعه‌ی ایرانی از نوع سوم است.
یعنی ما کار بد را می‌شناسیم و آن را می‌بینیم ولی برای فرار از هزینه‌های عمل کردن
به شناخت و دانش‌مان به آن عمل نمی‌کنیم.

باشعور شدن به معنی داشتن بخش‌های اول (دریافت اطلاعات) و دوم (کسب
شناخت و معرفت) خیلی سخت نیست. مهم باشعور ماندن یعنی عمل کردن بر اساس شعور است که
بسیار هزینه‌بر است. ذیلاً به چند نمونه از هزینه‌های باشعور ماندن اشاره
می‌کنم:

میدان رسالت تهران را که به سمت شمال می‌روید به میدان الغدیر می‌رسید.
نبش میدان، بیمارستان و داروخانه‌ای به همین نام موجود است که در این قسمت خیابان
باریک می‌شود. به دلیل مراجعات همیشگی مردم به بیمارستان و درمانگاه، معمولاً جای
پارک در این قسمت یافت نمی‌شود، لذا پارک دوبله در این سمت یک غلط متداول است که
موجب کندی حرکت خودروها می‌شود. در اینجا اگر کسی بخواهد بر اساس شعور عمل کند باید
200 متر پایین‌تر یا بالاتر پارک کند و 5 دقیقه در مسیر رفت و برگشت پیاده‌روی کند.
اینها هزینه‌‌ی باشعور ماندن است.

می‌خواهیم برای گردش و تفریح به کوه و دشت برویم، برای جلوگیری از
آلودگی محیط زیست لازم است نایلون‌های محکم و مناسبی را با خود ببریم و
زباله‌هایمان را در آن بریزیم و مجدداً با خود برگردانیم، تدارک نایلون و حمل
زباله‌ی بدبو و بدمنظر، هزینه‌ی باشعور ماندن است.

در صف نان ایستاده‌ام و یکی و دو نفر مانده تا نوبت به من برسد. ناگهان
نانوا به من اشاره می‌کند و می‌گوید پشت سر این آقا دیگر کسی نایستد! در اینجا من
دو انتخاب دارم: یکی این که به روی مبارک نیاورم و 8 عدد نان سنگک بگیرم و بروم.
دیگر انتخاب من این است که 2 عدد نان به قدر ضرورت بردارم و باقی را به سایر نفرات
بدهم تا آنها هم با دست پر به خانه بروند. آن 6 عدد نان سنگک از دست رفته، هزینه‌ی
باشعور ماندن است.

در حین دور زدن در یک خیابان باریک که در دو سوی خیابان ماشین پارک شده
است، گوشه‌ی سپر خودروی من، موجب خط افتادن یا تو رفتگی بخشی از بدنه‌ی یکی از
خودروها می‌شود. در اینجا من دو انتخاب دارم: بگویم من که از قصد که نمی‌خواستم این
کار را بکنم، به هر حال اتفاق همیشه رخ می‌دهد، این قدر به ماشین خود من زده‌اند و
رفته‌اند، حالا یک بار هم من بزنم و از این قبیل توجیهات. انتخاب دیگر این که مدتی
صبر کنم تا راننده‌ی خودرو بیاید یا اگر آمدنش طولانی شد، موضوع برخورد و شماره
تماس خود را روی کاغذی بنویسم و زیر برف پاک کن خودروی آسیب‌دیده بگذارم. زمان و
مبلغی که بابت تعمیر خودرو می‌پردازم هزینه‌ی باشعور ماندن است.

اما نمونه‌های بخش‌های اول و دوم نیز کم نیستند. مثلاً برای بخش اول
برخی افراد را می‌شناسم که اصلاً گویی در این عالم نیستند، مدام هدفون در گوششان
است و اصلاً اخبار داخلی و خبرهای دردآور را گوش نمی‌کنند و فقط در خط ماهواره و شو
و رقص و خوشگذارنی هستند. ابداً نمی‌دانند سومالی کجا هست؟ در کرمان زلزله آمده است
یا سمنان؟ قذافی رئیس جمهور لیبی است یا نخست وزیر الجزایر؟ یعنی به طور کلی بخش
دریافت اطلاعات ملال‌آور را که موجب منغّص شدن عیش و مکدّر شدن لذت‌های ایشان
می‌شود، به طور کامل قطع کرده‌اند.

برای بخش دوم نیز عدم آگاهی از فرهنگ یک طبقه‌ی خاص از شایع‌ترین
نمونه‌هاست. مثلاً بی‌اطلاعی از فرهنگ آپارتمان نشینی، ناآشنایی با فرهنگ شهرنشینی،
عدم شناخت از فرهنگ روستانشینی، فقدان اطلاع از کاربری فناوری‌های جدید نظیر
موبایل، ایمیل، خودرو و ... که ذیلاً به چند مورد آن اشاره می‌کنم:

 همسایه‌ای در طبقه‌ی اول آپارتمان سکنی گزیده بود که با همان فرهنگ
روستانشینی به یک آپارتمان نقل مکان کرده بود. این همسایه‌ی خونگرم و پر جنب و جوش،
تا پاسی از شب در حیاط خلوت آپارتمان که نورگیر و پنجره‌ی سایر واحدها نیز محسوب
می‌شد می‌نشستند و بلند بلند با لهجه‌ی غلیظ خود به نقل خاطره و خنده‌های مستانه
می‌پرداختند. این مورد شاید در حیاط یک خانه‌ی روستایی نه تنها بد نیست بلکه موجب
افزایش صمیمیت و نشاط می‌شود، ولی در یک آپارتمان 40 متری قطعاً آزار و اذیت همسایه
را در پی خواهد داشت.

از سوی دیگر شهرنشینانی که در روستاها برای خود ویلا گزیده‌اند نیز باید
در روستا هنجارهای آنجا را رعایت کنند. اگر به رخ کشیدن دارایی‌ها و خوراک و پوشاک
شهری موجبات تحقیر و شکستن دل روستاییان شود، این هم نوعی بی‌شعوری است که من و
خانواده‌ام در شرایطی که دیگران در فقر و تنگدستی زندگی می‌کنند، خوب بخوریم، خوب
بپوشیم و با وسیله‌ی نقلیه خوب رفت و آمد کنیم، بی‌ آن که در رفع مشکلات آنها نقشی
ایفا کرده باشیم.

عدم آگاهی از کاربری فناوری‌های جدید نظیر دزدگیر اتومبیل نیز از جمله
موارد بی‌شعوری است. کسی که نمی‌داند درجه‌ی حساسیت دزدگیر را چگونه باید تنظیم کرد
که با عبور یک گربه از کنار خودرو در نیمه شب، آژیر آن به صدا در نیاید، در بخش علم
و معرفت دچار اشکال است. کسی که نمی‌داند قند شکستن و گردو شکستن در آپارتمان، در
حکم حملات هوایی برای همسایه‌ی پایینی است به همین ضعف دچار است. کسی که نمی‌داند
اطرافیان او از بوی بد دهان یا بدن وی چه زجری می‌کشند، همین طور است.

لذا باشعور بودن و باشعور ماندن به جهت این که هر لحظه برای انسان دارای
هزینه است، کار بسیار دشواری است. لازم است در اینجا عرض کنم که بنده خود را در
زمره‌ی افراد باشعور مانده نمی‌بینیم و در موارد متعددی بر خلاف شناخت و ادراک خود
عمل می‌کنم.

اینهایی که عرض شد از باب «وامر بالمعروف تکن من اهله» است که امام علی
–علیه السلام- در وصیت به امام حسن –علیه السلام- فرمودند امر به نیکی کن تا از
نیکوکاران باشی. وظیفه‌ی بنده پس از این نوشته سنگین‌تر شده است و از خدای متعال
می‌خواهم که از همه‌ی بی‌شعوری‌های من در گذرد و همه‌ی ما را در مسیر باشعور ماندن
یاری نماید.

(آمین)


 
 
باخدای بی‌وجدان یا بی‌خدای باوجدان؟ معرفی پنجره خدا - وجدان
نویسنده : رضا فلسفی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱
 

علم مدیریت مملو از انواع پنجره‌هاست. پنجره جو-هری که توسط دو دانشمند
با همین نام‌ها (جوزف لوفت و هری اینگهام) ابداع شده است، یکی از این نمونه‌ها
می‌باشد. این پنجره یک مدل مفهومی برای درک روابط متقابل کارکنان با یکدیگر است.

شخصیت هر یک از ما از چهار بخش تشکیل شده:

  1. خود عمومیکه هم برای خودمان و هم برای دیگران شناخته شده است.
  2. خود کورکه برای خودمان ناشناخته و برای دیگران شناخته شده است.
  3. خود خصوصیکه برای خودمان شناخته شده و برای دیگران ناشناخته است.
  4. خود ناشناخته که هم برای خودمان و هم برای دیگران ناشناخته باقی مانده
    است.

فرد در مورد دیگران آگاهی وشناخت ندارد

فرد در مورد دیگران آگاهی و شناخت دارد

 

من نهفته (خصوصی)

من آگاه (عمومی)

فرد در مورد خود آگاهی و شناخت دارد.

من نا آگاه (ناشناخته)

من نابینا (کور)

فرد در مورد خود آگاهی و شناخت
ندارد.

این فقط بیان یک نمونه از کاربرد پنجره‌ها در علم مدیریت بود و بیش از
این قصد ندارم به آن بپردازم. برای مطالعه بیشتر در خصوص پنجره جو-هری +این مطلب را بخوانید. (ضمناً
این پنجره جو-هری هیچ ربطی به حرکت جوهری ملاصدرا ندارد)

مدل ابتکاری بنده، پنجره خدا-وجدان است. ابتدا لازم است چند مفهوم را به
اختصار تعریف کنم:

آدم باخدا: فردی که به ظاهر شریعت مقید است و اعمال و مناسک دین
را انجام می‌دهد و از نظر ظاهری در زمره افراد مذهبی تلقی می‌شود.

آدم باوجدان: کسی که هیچ گونه ظلمی به دیگران نمی‌کند و نسبت به
دیگران احساس مسئولیت دارد.

آدم بی‌خدا: فردی است که یا به خدا اعتقادی ندارد و یا این
اعتقاد آن قدر کمرنگ است که رفتار وی در چارچوب دین نمی‌گنجد و نظر خدا را به عنوان
یک پارامتر در تصمیم‌گیری‌هایش لحاظ نمی‌کند

آدم بی‌وجدان: کسی است که به حقوق دیگران تجاوز می‌کند. این
تجاوز از بلند کردن صدای پخش خودرو (اعم از این که موسیقی باشد یا نوحه) تا ریختن
خون انسان‌ها و تجاوز به مال و ناموس ایشان قابل تصور است.

در این مدل ما چهار نوع آدم داریم:

  1. آدم باخدای باوجدان
  2. آدم باخدای بی‌وجدان
  3. آدم بی‌خدای باوجدان
  4. آدم بی‌خدای بی‌وجدان

بی‌خدا

با خدا

 

انسان غربی

انسان مؤمن

با وجدان

ظالم شرور

مؤمن ایرانی

بی‌وجدان

 

  1. انسان مؤمن (باخدای باوجدان): فارغ از این که چه ملیّت و مذهبی دارد،
    در عین این که به مناسک دین آسمانی‌اش پایبند است، تمام تلاشش بر این است که حق کسی
    را ضایع نکند. این فرد اگر مسلمان باشد نمونه یک انسان کامل است.
  2. مؤمن ایرانی (باخدای بی‌وجدان): فردی که همزمان با انجام مناسک دینی‌اش
    توجهی به تضییع حقوق دیگران ندارد. مثلاً یک بازاری که خلق الله را سرکیسه می‌کند و
    جنس غیراصلی به مردم غالب می‌کند و ده شب محرم مراسم می‌گیرد یا همزمان در معامله
    دروغ می‌گوید و تسبیح به دست دارد و نماز اول وقت می‌خواند و پشت سر سایر کسبه
    بدگویی می‌کند. از این مدل نمونه‌های خارجی هم وجود دارد، اما در ایران به وفور
    یافت می‌شود.
  3. انسان غربی (بی‌خدای باوجدان): فردی که با خدا سر و کاری ندارد یا اگر
    هم سر و کار دارد سکولار زندگی می‌کند، ولی به حقوق دیگران بسیار احترام می‌گذارد.
    از این مدل، نمونه‌های وطنی هم زیاد داریم. این تعریف شامل همه انسان‌های غربی
    نمی‌شود.
  4. ظالم شرور (بی‌خدای بی‌وجدان): کسی است که قلباً به هیچ چیزی جز منافع
    شخصی خود اعتقاد ندارد و برای رسیدن به خواسته‌هایش هیچ حدّ و مرزی
    نمی‌شناسد.

در خوب بودن باخدای باوجدان و بد بودن بی‌خدای بی‌وجدان بعید می‌دانم که
کسی تردید داشته باشد، مسأله اصلی ارجحیت قائل شدن بین گزینه 2 و 3 است. آیا شما
برای انتخاب همسایه، همکار، همسفر و دوست وقتی بین دو گزینه باخدای بی‌وجدان و
بی‌خدای باوجدان مجبور به انتخاب یکی هستید، کدام را انتخاب می‌کنید؟ و از طرف دیگر
مطابق آیات و روایات اسلام کدام یک عاقبت به خیر می‌شوند و به بهشت می‌روند و کدام
به جهنم؟ و در توصیه‌های دینی به همنشینی با کدام گروه توصیه شده است و از همنشینی
با کدام یک نهی شده است؟ من هنوز در این خصوص به نتیجه قطعی نرسیده‌ام.

از زیستن در کنار بی‌خداهای باوجدان تجربه‌ی خوبی دارم، ظاهر و باطنشان
یکی است، بی‌آزارند، مدام به تو تذکر نمی‌دهند، حق و حقوق تو را محترم می‌شمارند،
اما خوب باز فکر می‌کنند دیگر، خیلی بـــــــــــــــاز! و خیلی هم
بـــــــــــــــــــــــاز رفتار می‌کنند!

از طرفی در آیات و روایات انسانی که ولو مرتکب برخی خطاها مثل دزدی است
ولی نماز می‌خواند و با خدا ارتباط دارد، بر کسی که کلاً با خدا قطع رابطه کرده است
ارجحیت دارد. خودم به شخصه اصلاً تجربه‌ی خوبی از معاشرت با این آدم‌های باخدای
بی‌وجدان ندارم.

الان بین تجربه‌ی زیسته‌ی خودم و دلایل عقلی و نقلی دینی متحیر
مانده‌ام. هر وقت به نتیجه قطعی رسیدم این مدل را کامل خواهم کرد.


 
 
بازی با شاخص‌های اقتصادی؛ این بار بهبود تراز تجاری
نویسنده : رضا فلسفی - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
 

 سید شمس الدین حسینی، وزیر اقتصاد و دارایی در همایش روز
جهانی گمرک اعلام کرد که تراز تجاری ایران در 10 ماهه اول سال 91 نسبت به مدت مشابه
سال قبل 40 درصد بهبود داشته است [+]. در حالی که ایران
یکی از بحرانی‌ترین اوضاع اقتصادی را تجربه می‌کند، شنیدن خبر بهبود یکی از
شاخص‌های اقتصادی شاید کمی عجیب و گمراه کننده باشد. در این یادداشت به کالبد شکافی
بهبود تراز تجاری طی 10 ماه گذشته خواهیم پرداخت.

تراز تجاری
(Balance of trade)
یا خالص صادرات (NX) به معنای تفاوت ارزش پولی صادرات و

واردات است. اگر این شاخص مثبت باشد، به معنای بیشتر بودن صادرات از واردات است و
اگر منفی باشد، یعنی واردات بیش از صادرات بوده است. ایران برای سالیان متمادی تراز
تجاری‌اش منفی بود و همین الان هم که 40 درصد بهبود یافته منفی 9 میلیارد دلار
است.

در اقتصاد کلان، مجموعه‌ای از شاخص‌ها برای سنجش و بیان سلامت
اقتصاد یک کشور معرفی می‌شوند. به کلمه‌ی مجموعه در جمله قبل دقت کنید. یعنی
فقط با یک شاخص نمی‌توان در خصوص بیماری یا سلامت یک اقتصاد سخن گفت. این شاخص‌ها
عبارتند از:

  • نرخ تورم
  • نرخ بیکاری
  • درآمد سرانه خانوار
  • نرخ رشد اقتصادی
  • تولید ناخالص داخلی
  • تراز تجاری
  • نرخ بهره بانکی

نخست این که وقتی ایران از سوی مجامع جهانی تحریم اقتصادی شده
است و ورود بسیاری از کالاهای تولید غرب به ایران ممنوع اعلام شده است، کاهش این
نوع از واردات هیچ گونه فضیلتی به حساب نمی‌آید. مثل این که فردی را در جایی بدون
آب و غذا حبس کرده باشند و وی ادعا کند در این مدت روزه بوده است. روزه بودن وقتی
دسترسی به آب و غذا نیست، امتیازی به حساب نمی‌آید.

دوم این که کاهش ارزش پول داخلی و افزایش نرخ ارز باعث می‌شود
تقاضا و قدرت خرید مصرف‌کننده برای خرید کالای خارجی گران قیمت کاهش یابد. به عنوان
مثال کسی که تا سال گذشته می‌توانست با 50 میلیون تومان یک هیوندای کره‌ای بخرد،
امسال با این پول باید به یکی از خودروهای تولید داخل بسنده کند. این مسأله نیز
برای مسئولین اقتصادی افتخاری محسوب نمی‌شود، زیرا مصرف‌کننده با پرداخت یک پول
واحد از کالایی با کیفیت پایین‌تر استفاده می‌کند.

سوم این که بهبود تراز تجاری زمانی ارزشمند است که همزمان با رشد
اقتصادی و تورم تک رقمی یا تورم مهار شده همراه باشد. رشد اقتصادی طی شش ماهه اول
سال جاری 1 درصد اعلام شده است [+].
رشد اقتصادی ایران مطابق گزارش هفته‌نامه اکونومیست برای سال 2013 منفی 1.1 پیش‌بینی شده
است [+].
اگر چه منابع رسمی از تورم 24 درصدی خبر می‌دهند، اما آن چیزی که مردم در زندگی
واقعی خود تجربه می‌کنند تورمی 100 درصدی است که از دو برابر شدن و چند برابر شدن
اکثر قیمت‌ها و کالاها خبر می‌دهد.

چهارم این که افزایش قیمت جهانی نفت موجب افزایش رقم کل صادرات
می‌شود. ضمناً حجم قابل توجهی از صادرات غیرنفتی ایران، محصولات پتروشیمی است. هم
نفت خام و هم محصولات پتروشیمی در زمره تولیدات غیرصنعتی است که از پایین‌ترین ارزش
صادراتی برخوردار است. به واقع صادرات این قبیل محصولات خام حکایت از این دارد که
اقتصاد داخلی قادر به تبدیل به کالاهای صنعتی نیست و خام‌فروشی می‌کند. کشورهای
صنعتی و توسعه یافته با خرید همین محصولات و تبدیل آنها به کالاهای صنعتی و ایجاد
ارزش افزوده اقصادی برای خودشان، مجدداً نفت خام و محصولات خودمان را با قیمتی چند
برابر به خودمان می‌فروشند. یعنی زمانی بزرگ بودن صادرات ارزشمند است که حاصل از
فروش دارایی‌هایی سرمایه‌ای و مواد اولیه نباشد.

پنجم این که بهبود تراز تجاری شاید واقعیت داشته باشد، اما این
فقط بخش کوچکی از واقعیت اقتصاد امروز ماست. آمار و اعداد در عین این که بسیار گویا
و شفاف هستند، به همان اندازه نیز می‌توانند گمراه‌کننده باشند به ویژه اگر همزمان
به بقیه‌ی شاخص‌ها اشاره‌ای نشود.

جمع‌بندی

بیان بهبود تراز تجاری در اوضاع فعلی اقتصادی به مانند این است که تیم
ایران ادعا کند به تیم برزیل یک گل زده است، اما اشاره نکند که 17 گل خورده
است.


 
 
اگر من مرجع تقلید بودم؛ وجوب پاسخگویی به ایمیل
نویسنده : رضا فلسفی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱
 
اگر من مرجع تقلید بودم، جواب دادن به ایمیل را مثل جواب سلام
واجب می‌کردم.

 

ایمیل‌هایی که برای انسان می‌آید چند دسته‌اند: یک بخشی که تبلیغاتی است و جواب
ندارد، بخش دیگر ایمیل‌هایی است که به صورت خودکار از سوی سازمان‌ها و شرکت‌هایی که
با آنها سر و کار داریم برایمان ارسال می‌شود، مثل صورتحساب روزانه بانکی، طبیعتاً
این بخش هم نیازی به جواب ندارد. قسم سوم ایمیل‌هایی است که برای سرگرمی یا مطالعه
بیشتر از سوی دوستان فوروارد می‌شود، این قبیل ایمیل‌ها وظیفه‌ی رسانه را به عهده
دارند، مثلاً خبر یا مجموعه تصاویر جالبی را به سمع و نظر شما می‌رساند که اگر شما
هم خوشتان آمد می‌توانید برای سایر دوستان خود فوروارد کنید.

اما دسته آخر که موضوع این نوشته است، ایمیل‌هایی است که یک انسان به طور خاص
برای شما نوشته است و در آن درخواستی از شما دارد یا موضوعی را با شما در میان
گذاشته است. خیلی متأسف هستم که بگویم ایمیل‌های فراوانی را برای افراد مختلف اعم
از مذهبی و غیرمذهبی، دانشگاهی و غیردانشگاهی نوشته‌ام و در آن مطلبی را بیان و
موضوعی را خواستار شده‌ام اما هرگز این نامه‌ها پاسخ داده نشده‌اند. باز هم متأسفم
که عرض کنم ایمیل‌هایی برای افرادی فرستاده‌ام که نه هموطن من هستند، نه همزبان و
نه هم‌کیش، اما به سرعت پاسخ داده شده‌اند و با نهایت احترام جواب مرا اعم از مثبت
یا منفی بیان کرده‌اند.

باید به خاطر داشته باشیم اگر ایمیلی را معرفی می‌کنیم، برای خودمان یک نوع
الزام و تعهد اجتماعی ایجاد کرده‌ایم. یعنی باید به طور مرتب به آن سر بزنیم و
ایمیل‌های رسیده را مطالعه کنیم و در حد بضاعت خود آنها را پاسخ دهیم ولو با یک
عذرخواهی ساده.

شاید دلیل برخی گره‌هایی که در ارتباط با خدا داریم همین باشد که در رابطه با
خلق خدا، برخی را معطل گذاشته‌ایم، با برخی نامهربان بوده‌ایم و با برخی سرسنگین،
آن وقت راه حل را در آسمان جستجو می‌کنیم.

وقتی شخصی برای ما ایمیلی می‌فرستد، باید بدانیم که یک موجود زنده، یک انسان
منتظر پاسخ ماست. حتی اگر پاسخ به آن ایمیل مستلزم زمان برای فکر و جستجوی مطلبی
است، به حکم انسانیت و اخلاق، دریافت نامه را به وی گزارش دهیم تا بداند که نامه‌اش
در حال بررسی و رسیدگی است.


 
 
اساتید بی‌سواد، یکی از بزرگترین مشکلات آموزش عالی در ایران
نویسنده : رضا فلسفی - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱
 

هر ترم، بالاخره یکی دو استاد بی‌سواد میان تهی در کاسه‌ی ما می‌گذارند.
روزی بلاگریز ماست، شکر!

نمونه اول:

 جناب آقای دکتر ... که در عالی‌ترین مناصب حکومتی و دولتی
ایفای نقش کرده‌اند، دارند درس می‌دهند:

 این جلسه به بررسی نقش کارخانجات در شکل‌گیری شهرها
خواهیم پرداخت ...

دانشجو! :استاد....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!این موضوع مربوط به اوایل دوران مدرنیسم است، پس از
جنگ جهانی دوم و به ویژه در دوران پست مدرنیسم کارخانجات به بیرون از شهرها منتقل
شدند و دیگر نقشی در شکل‌گیری شهرها ندارند.

استاد: اومممم ... اجازه بدید، جلوتر به این مباحث هم می‌رسیم.

ودانشجو تعجب میکند که چرا هیچ وقت به این موضوع نمی‌رسیم و نرسیدیم. چرا؟
چون در کتاب‌های سولیوان و مک دانالد که منابع جزوه‌ی دست‌نوشته‌ی استاد هستند هیچ
اشاره‌ای به این مسأله نشده است. شما یک کلمه خارج از این دو کتاب بپرسید استاد
محترم هنگ می‌کند.

نمونه دوم:

استاد بی‌سواد مدعی، رفته است بالای منبر و دارد همه را موعظه می‌کند که
چقدر شماها تنبلید! یک کم درس بخوانید! یک کم تفکر کنید! اندیشه کنید! همه‌ی ما
داریم افتادن سیب را می‌بینیم ولی این نیوتن بود که به دلیل تفکر متفاوت توانست
قوانین جدید را کشف کند ... خوب حالا چه کسی می‌تواند «مسأله» را تعریف کند و فرق
«مشکل» و «مسأله» را بگوید؟

حسن: استاد مسأله یعنی ...

حسین: استاد مسأله به ...

تقی: مسأله در واقع ...

نقی: مسأله به فرایند ...

استاد: [با یک ژست حق به جانب] بله همه‌ی اینهایی که شما گفتید به نوعی
بیانگر تعریفی از «مسأله» است ولی هیچ کدام کامل نیست. «مسأله» عبارت است از فاصله
یا Gap بین وضع موجود و وضع مطلوب.

دانشجو: ببخشید استاد! در همان مثال نیوتن که شما اشاره کردید، میشه
بفرمایید که وضعیت مطلوب در مسأله چه بوده است؟ به تعبیر واضح‌تر وقتی هنوز قانون
جاذبه کشف نشده است، چگونه می‌توان وضعیت مطلوب را تصور کرد؟

استاد: ؟؟؟!!! ............ ببینید در کتاب دکتر رفیع‌پور و دکتر فلان و
دکتر بهمان دقیقاً همین تعریف برای مسأله بیان شده است.

استاد محترم! شما از خودت چه چیزی برای ارائه داری؟ شما خودت چه تحلیلی
از «مسأله» داری؟ دکتر فلان و بهمان هر چه می‌خواهند بگویند، این تعریف از مسأله
برای پژوهش‌های کاربردی موضوعیت دارد نه برای پژوهش‌های بنیادی. در پژوهش‌های
بنیادی، یافته‌ها و فرضیه‌های پژوهش هنوز مشخص نشده است که بدانیم وضعیت مطلوب چیست
آقای دکتر!

جمع‌بندی

افسوس که دانشگاه‌هایمان انباشته از اساتیدی است که درس‌ها را حفظ
کرده‌اند، امتحان داده‌اند و دکترا گرفته‌اند ولی نفهمیده‌اند. البته مقاله
نوشته‌اند، کتاب هم نوشته‌اند ولی باز هم نفهمیده‌اند. یک کلمه خارج از کتاب‌هایی
که منبع درسی است سؤال کنید، گیر می‌کنند، بحث را عوض می‌کنند، شما را به آینده و
مراجع بی‌ربط حواله می‌دهند، به صحرای کربلا می‌زنند و هزار و یک فیلم و فضیحت اجرا
می‌کنند، مگر رهایی یابند از جهلی که در پوستین استادی دانشگاه است.

وقتی از برخی اساتید سؤالی می‌پرسی که نمی‌داند، با اعتماد به نفس کامل
می‌گوید: «خوب بچه‌ها کی پاسخ این سؤال را می‌داند؟» و اگر کسی نمی‌دانست همین
مسأله می‌شود موضوع پژوهش برای جلسه‌ی بعد و اگر برای جلسه‌ی بعد هم کسی کاری انجام
نداد، می‌شود یک پروژه‌ی اختصاصی برای خودت که دیگر از این جور سؤالات در کلاس درس
مطرح نکنی!

از برخی اساتید محترم اگر جزوه‌ی دست‌نویس‌شان (سوادشان) را بگیری، دیگر
حرفی برای گفتن ندارند، خاطره تعریف می‌کنند، بحث آزاد راه می‌اندازند. از
کتاب‌هایی که خودشان ترجمه یا تألیف کرده‌اند سؤال کنی، وقت پاسخگویی ندارند، سؤال
من نامفهوم است و ...

راستی سعدی چه خوب گفته است:

دانا چو طبله‌ی عطار است، خاموش و هنرنمای و نادان چو طبل غازی،
بلندآواز و میان تهی.


 
 
کیفرخواستی علیه روش تحقیق و دانشمندان دروغین!
نویسنده : رضا فلسفی - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱
 

«دانشگاه‌های ما و دانشجویان ما خلاقیت خود را از
دست داده‌اند و این مسأله هزار دلیل دارد که یکی از مهم‌ترین دلایل آن که پنهان است
از قضا روش است و این به خاطر فرمالیسمی است که در روش است و به سراغ نظریات جوهری
و محتوایی نمی‌روند.

استاد بزرگی کتابی نوشته است که «فقر باعث گدایی
می‌شود» آیا این خنده‌دار نیست؟

الان روش به ایدئولوژی تبدیل شده است، ما روش تحقیق
را به سرپوشی برای ضعف‌های علمی خود تبدیل کرده‌ایم. در جامعه دانشگاهی ما سوء تفاهمی به وجود آمده است که اگر روش تحقیق
بدانید، پژوهشگر می‌شوید، سؤالی که من دارم این است که چرا اساتید روش تحقیق ما که
کتاب هم دارند و راهنمای روش تحقیق هم دارند، چرا اینها پژوهشگر
نشدند؟

کدام یک از استادان روش تحقیق ما پژوهشگران بزرگ
مملکت ما شدند؟ بفرمایید!  هیچ یک از استادان روش تحقیق ما تا این لحظه نتوانسته‌اند هیچ ایده‌ی
مشخص و پذیرفته شده علمی را در آکادمیای ما ارائه کنند
. همه
استادان روش که برای من عزیز هم هستند، بیشترین درآمد، بیشترین قدرت و بیشترین
اتوریته را دارند و در همه مجامع علمی، بالاترین نفوذ را دارند.

یک تحقیقی را سال گذشته ارائه کردند که از کسانی که
از رشته‌های فنی مهندسی و پزشکی به علوم انسانی می‌آیند، سؤال شده بود که چه چیزی
باعث جذب شما به علوم انسانی شده است؟ یکی از سؤالات این بود که به خاطر روش تحقیق
و استادان روش تحقیق. پاسخ صفر درصد! یعنی
هیچ
استاد روش تحقیق در آکادمیای ایران نتوانسته یک مطلوبیت، یک محبوبیت یا یک جایگاه
مشخص برای علوم انسانی و اجتماعی ایران تولید بکند.

 

این یک اتهام علیه استادان روش است که باید از
خودشان دفاع کنند، که در این چهل پنجاه سال گذشته، تمام کمیته‌های علمی و بیشترین
اعتبار را در اختیار داشته‌اند، نخست این که با داشتن بالاترین قدرت و جایگاه، به
لحاظ نظری و مفهومی کدام کمک را به علم کرده‌اند، دوم این که برای اصلاح نظام
اجتماعی ایران کدام تحقیق را انجام داده‌اند که به لحاظ علمی معتبر است؟ اتفاقاً من
برعکسش را می‌گویم. یکی از عواملی که مانع بروز خلاقیت دانشجویان می‌شوند همین
کارشناسان آمار هستند که اسم خودشان را استاد روش تحقیق گذاشته‌اند. و هیچ کس حق
ندارد در دانشگاه حرف بزند در نهایت، مگر این که این کارشناسان آمار بیایند و
بگویند این پروپوزال، این طرح به لحاظ علمی معتبر است.

من می‌گویم از زاویه دیگر نگاه کنیم. یک کسی بیاید
به من بگوید که در تاریخ علم (من به فلسفه علم «جان دیویی» استناد کردم) کدام نظریه
علمی، کدام استاد بزرگ اندیشه از طریق روش تحقیق، علمی را تولید کرده است، یعنی
رفته کلاس روش تحقیق دیده، مبانی روش خوانده و بعد آمده علمی را تولید کرده
است.

هرگز پیر بوردیو و
ماکس وبر و دورکیم درس روش تحقیق نگذارنده بودند
. کتاب‌های روش
تحقیق از 1950 به بعد آمدند. تمام اندیشه‌های بزرگ قبل از 1950 نوشته شده‌اند. من
نمی‌خواهم روش تحقیق را نفی کنم. بل‌که می‌خواهم کژکاردی‌های آن را در بافت جامعه‌ی
ایران بیان کنم، آن‌جایی که دانشجو می‌خواهد حرف بزند، به او می‌گوییم «رفرنست رو
بده» من می‌خواهم این رفتار احمقانه رفرنس دادن رو بذاریم کنار، که به اسم این که
حرف باید منبع داشته باشد، به دانشجو و محقق اجازه ندهیم بیندیشد.

این که استادی خودش بلد نیست حرف بزند و دائماً کپی
پیست می‌کند آراء ایکس و ایگرگ را، این به معنای ارجاع و  رفرنس دادن نیست، این به
معنای این است که استاد محترم توانایی اندیشیدن ندارد، عشق ندارد، خلاقیت ندارد و
فقط دارد کپی پیست می‌کند آراء ایکس و ایگرگ را و اسم این را گذاشته است «علم». یک
مشت دانشمندان دروغین. دانشمندان دروغینی که
نمی‌اندیشند، نه عشق دارند، نه خلاقیت دارند و به جز کاسبی و به جز پول، هیچ مبنای
دیگری برای تولید فکرشان وجود ندارد و همه‌ی این کاسب‌کاری و تجارت را به کمک واژه
«روش تحقیق» دارند توجیه می‌کنند
. من مخالف رفرنس دادن
نیستم.

استاد محترمی که عمری استادی کرده و هیچ حرف حسابی
ندارد و صدها و هزاران و ده‌ها هزار از این گونه اساتید داریم که هیچ حرفی در
آکادمیا ندارند ولی این درجات سرلشکری و سرداری و امیری دانشیاری و استادی را به
خودشان آویزان کرده‌اند و هیچ کس هم نمی‌تواند بگوید:
سردار! سرلشکر! سپهبد! تو به اعتبار چه چیزی، این درجات و قپه‌ها را به خودت آویزان
کرده‌ای
بدون این که هیچ ایده‌ی مشخصی تولید کرده باشی و این درجات
نظامی که نتیجه احکام کارگزینی است که نصیب ماها می‌شود و از قضا آن کسی که
می‌اندیشد و آن کسی که می‌آفریند، محروم از این درجات و قپه‌هاست و آن کسی که
اتفاقاً نمی‌اندیشد و کارشناس آمار است سر به سلامت می‌برد و هیچ مشکلی پیدا
نمی‌کند.

مشکل آن کسی پیدا می‌کند که نظریه محتوایی ارائه
می‌کند نه نظریه صوری. آن کسی که درباره جامعه ایران حرف می‌زند را سرکوب می‌کنیم و
برای این سرکوب کردن هم چند تا ابزار داریم، فقط ایدئولوژی سیاسی نیست، ایدئولوژی
متد و ایدئولوژی روش هم هست. و
آنهایی که دارند
کاسب‌کارانه در این دانشگاه‌ها نان می‌خورند و روش تحقیق را به عنوان یک سفره بزرگ
برای خودشان پهن کرده‌اند، آنها کمتر از کسانی که دارند از ایدئولوژی سیاسی برای
سرکوب دانشگاه استفاده می‌کنند، آنها کمتر مقصر نیستند.

دانشجویان جوان به کمک چه چیزی دارند در این سیستم
استثمار می‌شوند؟

من معتقدم بیایند این
قانونی که استاد راهنما باید مقاله به اسم او و دانشجو باشد، این قانون را بر
دارند، آن وقت خواهید دید که 80 درصد از اساتید ما امکان ارتقاء پیدا نمی‌کنند، چون
خودشان مقاله نمی‌نویسند.
من با سرلشکرها و سردارهای دانشگاهی
مواجه شده‌ام که سالی 20 تا مقاله دارند می‌نویسند در حالی که خودش یک ساعت در 12
ماه سال نه خوانده نه نوشته نه هیچی. چگونه نوشته؟ نقشش این است که من راهنمای
روشم، راهنمای روش دیگر چیست؟ هیچی! آمده پیش من. من گفته‌ام درست است یا غلط و بعد
مقاله اسم اولش به نام استاد است. این چه قانونی است که به طور ساختاری داریم دزدی
علمی را رواج می‌دهیم؟ دزدی دانشگاهی را رواج می‌دهیم و حق و ناحق می‌کنیم؟ بله!
اگر واقعاً استاد راهنما سهم علمی و معنوی داشته باشد درست است، اما چند درصد این
جوری هستند؟ و از قضا آنهایی که سهم دارند خیلی ادعا ندارند. آن استادی که
می‌اندیشد و خلاق است داعیه سهیم شدن در مال فکری مردم را ندارد، اما آن اساتیدی که
این درجات دانشگاهی دانشیاری و استادی را بر دوش خودشان نصب می‌کنند و روش را به
عنوان یک پلیس به عنوان یک توجیه برای این سفره گسترده روش تحقیق دانشگاهی خودشان
به کار گرفته‌اند، روش تحقیق را به عنوان سپری به کار می‌برند تا ناتوانایی‌های
خودشان را به عنوان توانایی به جامعه علمی ایران تحمیل کنند.»