گامی به سوی عدالت

عروس حضرت قران نقاب انگه بر اندازد ............................ که دارلملک ایمان را مجرد یابد از غوغا

ازخوردن جوجه کباب تا رسیدن به دروغ و فریب
نویسنده : رضا فلسفی - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 

جوجه کباب می‌خوریم یا فریب؟

اولین تصویر و خاطره‌ی من از «جوجه کباب» به یک مراسم عروسی در دوران کودکی برمی‌گردد. جایی که نهایت قد من اندکی بالاتر از میز بزرگ و باشکوه شام عروسی بود و میهمانان با قدرت و قوت تمام مشغول کشیدن غذا از میز سلف‌سرویس تالار بودند که ناگهان یک نفر ندا در داد که «جوجه کباب آمد! » همه‌ی نگاه‌ها به سمت پیشخدمت تالار چرخید که ظرف استیل جوجه‌کباب را روی هوا، بالا گرفته بود، به گونه‌ای که کسی ناخنک نزند و سعی می‌کرد بدون این که تنه‌اش به دیگران بخورد از لابلای جمعیت خودش را به میز غذاخوری برساند. در یک حرکت عجیب همه‌ی حاضران به سمت این ظرف هجوم آوردند. گویی مائده‌ای است آسمانی که خوردنش موجب رستگاری می‌شود و یا شاید آب حیات است که به کام ریختنش، مستوجب حیات ابدی خواهد شد. به لطف و مدد بزرگترها تکه‌ای از این اکسیر خوشبختی نیز نصیب من شد. حقیقتاً گوشت جوجه‌ای بود که به خوبی کباب شده و طعم تردی و تازگی آن هنوز زیر دندان من است.

یکی دو بار دیگر نیز در عروسی‌های بعدی، جوجه کبابی با این کیفیت نصیب و قسمت‌مان شد. اما رفته رفته، مثل خیلی چیزهای تقلبی دیگر، جوجه کباب تقلبی هم به بازار آمد و دیگر از آن جوجه‌های 600 گرمی خبری نبود، بل تکه‌های به سیخ کشیده شده‌ی سینه‌ی مرغ بود به نام جوجه کباب. وقتی همه بخواهند جوجه کباب بخورند، امکان تولید و توزیع جوجه‌ی 600 گرمی در مقیاس وسیع نه امکان‌پذیر است و نه به صرفه و نه در صورت امکان تولید و توزیع، همه‌ی افراد و طبقات می‌توانند هزینه‌ی آن را بپردازند. پس راه حل میانه، در تغییر ماهیت مفهوم «جوجه کباب» قرار گرفته بود. چرا در همه‌ی سالیان گذشته یک نفر از خودش نپرسیده است که این جوجه نیست، بل مرغ مادر است؟ بعدها برای این مفهوم جعلی تقسیم‌بندی هم درست کردند: «جوجه کباب بی‌استخوان»، «جوجه کباب بااستخوان». عجب!

مزه‌ی جوجه کباب اصیل به همان استخوان‌های ترد و نازکی بود که با گوشت لطیف جوجه در آمیخته بود. جوجه کباب بی‌استخوان که اصلاً جوجه کباب نیست. به واقع هجوم توده‌های جامعه برای خوردن جوجه کباب، منجر به قلب ماهیت جوجه کباب شد و در این فرایند مردم فقط تصور می‌کنند، جوجه کباب خورده‌اند، حال آن که چیزی بیش از قطعه‌های مرغ کباب شده نصیب‌شان نشده است.

توده‌ای شدن آموزش عالی (Massification of Higher Education)

روزی روزگاری در همین سرزمین، دارنده‌ی مدرک لیسانس یا فوق لیسانس، به واقع انسان فرهیخته‌ای بود که از دانش بهره‌ای وافر داشت و نماد یک فرد دانشگاهی پخته و استاد دیده بود که فقط از نوع بیان و طرز حرف زدنش می‌شد به شأن علمی و مدرک دانشگاهی‌اش پی برد. اما پدر بوروکراسی و مدرک‌گرایی بسوزد که همه را به داشتن مدرک سوق داد و هجوم ملخ‌ها به مزرعه‌ی دانش آغازیدن گرفت. توسعه‌ی کمّی آموزش عالی در کوتاه مدت، نتیجه‌ای جز تباه شدن و تغییر ماهیت آن و آب بستن به مدارک دانشگاهی در پی نداشته و نخواهد داشت.  

یکی از دوستان مرتبط با صنعت تعریف می‌کرد که در استخدام‌های اخیر، علاوه بر رشته‌ی تحصیلی و  مدرک دانشگاهی، سال ورود به دانشگاه نیز اهمیت یافته است. یعنی فوق لیسانس ده سال پیش دانشگاه شریف با فوق لیسانسی که امروز از این دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شود برابر نیست و اعتبار مدرک آن ده سال پیشی بیشتر از این امروزی است و این حرف  کاملاً مبنای علمی دارد. آیا کسی که در کلاس پنج نفره، کارشناسی ارشد خوانده است و استاد راهنما و مشاورش دو یا سه پایان‌نامه را همزمان رهبری می‌کرده‌اند، موفق‌تر از کسی نیست که در کلاس 15 نفره کارشناسی ارشد می‌خواند و استاد راهنما و مشاور همزمان 10 پایان‌نامه را هدایت می‌کنند؟ آیا اساتید دانشگاه‌ها به همان میزان گذشته وقت و حوصله برای پاسخگویی به سؤالات دانشجویان دارند؟ آیا با گسترش کمّی دانشگاه‌ها، کیفیت آن‌ها هم حفظ شد؟ یا به تعبیر عامیانه برای آن که آبگوشت آموزش عالی به همه برسد، و همه‌ی افراد بتوانند یک مدرک لیسانس یا فوق لیسانس داشته باشند، آب توی آن بستیم؟

اما نتیجه‌ی گسترش کمّی آموزش عالی و آب بستن به مدارک دانشگاهی، قلب ماهیّت علم و تقلیل آن به یک تکّه کاغذ است که دارنده‌ی آن لزوماً بهره‌ای از علم و دانش و شأن و شخصیت دانشگاهی بهره‌مند نیست. چه بسا فارغ التحصیلان مدارج تحصیلات تکمیلی که از نگارش یک نامه‌ی ساده عاجزند یا از بدیهیات رشته‌ی خود بی‌خبرند، یا سبک حرف زدن‌شان تفاوت چندانی با کاسب و کارگر و مردم عوام ندارد. زیرا به جای آن که عموم مردم دانشگاهی شوند، دانشگاه عوامانه شد.

از تهی سرشار

حکایت است که شیرفروشی صبح به صبح ظرفهای شیر را پشت در خانه‌ها می‌گذاشت و زنگ خانه‌ها را به صدا در می‌آورد و می‌رفت و آخر ماه پول همه‌ی شیرها را یک جا حساب می‌کرد. زندگی شیرفروش با یک روند خطی ساده می‌گذشت و کم و کسری نداشت و درآمد هنگفتی نیز کسب نمی‌کرد. لکن روزی بخور و نمیری بود که اگر قناعت می‌کرد، به خوبی و خوشی می‌گذشت. اما مرد شیرفروش طمع کرد و رفته رفته در شیرها آب ‌ریخت. مردم اهالی متوجه شده بودند که این شیرها، شیرهای همیشگی نیست، لکن به روی مرد شیرفروش نمی‌آوردند. یک روز که شیرفروش ظرف شیر را پشت در یکی از خانه‌ها گذاشت و زنگ در را زد، صاحب خانه فوراً در را باز کرد و نگاهی به داخل ظرف انداخت و در کمال تعجب دید که فقط آب خالی است. به شیرفروش اعتراض کرد که این چه مسخره بازی است و شیرفروش با خونسردی کامل به ظرف آب نظر کرد و گفت: «ببخشید امروز فراموش کردم که شیر هم داخل آن‌ها بریزم، فردا دو برابر معمول شیر می‌ریزم و جبران می‌کنم».

چرا توده‌ای شدن پدیده‌ها مشکل زاست؟

شاید این سؤال پیش بیاید که اگر همه‌ی مردم جوجه کباب واقعی، عسل طبیعی اصل و امثال این‌ها را بخورند، اشکالی دارد؟ اگر همه‌ی مردم فوق لیسانس و دکترا بگیرند اشکالی پیش می‌آید؟

پاسخ این سؤال‌ها به دو بخش تقسیم می‌شود:

1. اگر جامعه توان و ظرفیت تولید باکیفیت جوجه کباب واقعی و عسل طبیعی اصل را دارد، اگر جامعه استاد صاحب اندیشه و فضای آکادمیک و کتابخانه و آزمایشگاه و سرانه‌های آموزشی لازم برای تولید دانش‌آموختگان فوق لیسانس و دکتری تراز اول را برای عموم مردم دارد، فبها المراد! هنیئاً لکم! نوش جان و گوارای وجود! چه چیزی از این بهتر. اما در دو راهی حفظ کیفیت و هویت مفاهیم و پدیده‌ها با توده‌ای کردن و تهی کردن آن‌ها و قلب ماهیت حقایق، باید ببینیم کدام تصمیم به صلاح و درست است؟ آیا با آب بستن به آبگوشت و تغییر ماهیت آن و گسترش توهم خوردن آبگوشت، به بشریّت خدمت کرده‌ایم یا خیانت؟ آیا با تغییر مفهوم جوجه کباب و این که سالیان سال، یک دروغ بزرگ را به جای جوجه کباب به خورد مردم بدهیم، رفاه را افزایش داده‌ایم؟

2. با فرض این که جامعه ظرفیت تولید موارد یاد شده را دارد، آیا توان پرداخت هزینه‌ی آن را نیز دارد؟ آیا برای این همه فارغ التحصیل دانشگاهی، شغل مناسب و متناسب نیز پیش‌بینی شده است؟ آیا فکری برای چرخش فرهنگی از خوردن رشته پلو به جوجه کباب 600 گرمی شده است؟ اگر شده است که این همان آرمان شهر مطلوب بشر است و اگر نشده است، خوردن جوجه کباب تقلبی و داشتن به اصطلاح مدرک دانشگاهی برای افراد ایجاد توهم رفاه و علم می‌کند و این توهم مانع از رسیدن به رفاه و علم واقعی می‌شود.

عدالت آباد کردن است، آب بستن نیست

عدالت به معنای خرد کردن و شکستن مفاهیم و پدیده‌ها و تقسیم آن بین توده‌ها نیست، بل‌که به معنای توسعه‌ی هر دو سوی عرضه و تقاضا و رشد دادن فرهنگ خواستن و رسیدن و گسترش خواسته‌ها و رسیده‌هاست. در غیر این صورت تقلبی‌ها و نارسیده‌ها را به بهانه‌ی عدالت و به نام تعالی و پیشرفت به کام خام‌خوارها و حاضرخورها ریخته‌ایم و بس. جامعه‌ای خواهیم داشت تهی شده از مفاهیم و معناها که به جای بزرگ شدن، ورم کرده است و به جای توسعه یافتن، باد شده است. صدایی که از آن به گوش می‌رسد، برایند واقعی جامعه نیست، بل آوای دروغین یک طبل تو خالی است. آمار بالای تولید مقالات علمی و فارغ‌التحصیلان دانشگاهی شما را نفریبد، در سراب هم آب بسته‌اند که این چنین واقعی می‌نماید، تشنگان دانش و چشمه‌های جوشان علم، خیلی خیلی کمتر از این چیزی است که با چشم سر دیده می‌شود. اندکی می‌بایست به انتظار نشست تا غبار طغیان توده‌ها برای رسیدن به علم و منزلت بر جای نشیند و کف این سیلاب گمراه کننده، فروکش کند، آن گاه حقیقت ماجرا عیان خواهد شد، که خدای متعال نیز فرموده است:

أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ (سوره رعد؛ آیه 17)

خداوند از آسمان آبی خالص فرو فرستاده است، و رودها هر کدام به اندازه گنجایش خود آب برگرفته و جاری شده‌اند; آن گاه سیل، کفی برآمده، بر روی خود برداشته است، و از آنچه مردم بر آن آتش می‌افروزند تا با ذوب کردن آنها زیور یا کالایی به دست آورند، کفی مانند کف سیلاب برمی‌آید . خداوند، حق و باطل را این گونه مَثَل می‌زند; حق مانند آب و فلز دارای ثبات، و باطل همچون کف سیلاب و کف فلزّ محو شدنی است. آری، کف به کناری می رود و نابود می شود، ولی آن چه به مردم سود می‌رساند در زمین باقی می‌ماند. خداوند مَثَل‌ها را این گونه تبیین می‌کند .

چگونه فریاد نکشم؟

اگر به جای جستجوی آب، در جستجوی تشنگی بودیم

اگر به جای یافتن علم، در تکاپوی طرح سؤال بودیم

اگر به جای جوجه کباب، به فکر معیشت پایدار بودیم

امروز نسخه‌ی واقعی همه‌ی این‌ها را در اختیار داشتیم، نه نمونه‌های بدلی و کمرنگ شده و تقلبی. در یک فرایند طبیعی و در جدال با نادانی به دانش رسیده بودیم، نه از میان‌بُرها و کوره‌راه‌ها. برای رسیدن به قله، ماکت آن را در کوهپایه بازتولید نکرده بودیم، بل‌که مرد و مردانه در نبرد با سنگلاخ‌ها و صخره‌ها به قله رسیده بودیم.

ما سؤالات‌مان را وارونه طرح کردیم و به جواب‌های وارونه رسیدیم. خوشبختی را در خوردن جوجه‌کباب و کسب مدرک دانشگاهی تعریف کردیم و چون دست نیافتنی بود، مفاهیمش را عوض کردیم.

جلوی ضرر را از هر کجا بگیریم، منفعت است. به دروغ تصور کردیم که از این راه به مقصد خواهیم رسید، این راه ترکستان است که به هیچستان ختم می‌شود، برای رسیدن به خوشبختی و سعادت باید برگردیم به راه راست.

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

...

هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت