گامی به سوی عدالت

عروس حضرت قران نقاب انگه بر اندازد ............................ که دارلملک ایمان را مجرد یابد از غوغا

آپارتمان سه (3)طبقه ی اساتید.........///
نویسنده : رضا فلسفی - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱
 

همه‌ی اساتیدی که تا کنون با آنها درس داشته‌ام از سه
گروه خارج نبوده‌اند:

 

استاد عاشق:

استاد عاشق، استادی است که عشق به تدریس و معلمی، عشق به دانش و دانشجو و عشق
به آموختن و آموزاندن در وجودش موج می‌زند. استاد عاشق، برای عشقش درس می‌دهد، برای
عشقش مطالعه می‌کند، برای عشقش درشتی‌ها و بی‌ادبی‌های دانشجویان را تحمل می‌کند،
تا بپروراند و می‌سوزد تا بسازد و می‌میرد تا برویاند. قبل از این که چیزی را تدریس
کند، خودش فهمیده است و در دریای رشته‌ی تخصصی‌اش، چونان غواصی غور کرده است و
کلامش به سان درّ و گوهری است که از بحر مکاشفت صید نموده است. علم را سوار بر مرکب
عشق به دانشجویان ارائه می‌کند. من تقریباً هر آنچه در دانشگاه و غیر دانشگاه
آموخته‌ام، از اساتید عاشقم آموخته‌ام.

استاد کاسب:

استاد کاسب، استادی است که استادی برایش حرفه‌ای است مثل تعویض روغنی، مثل
نجاری، مثل بزّازی و لوله‌فروشی و بقّالی. درس می‌د‌هد تا پول بگیرد و طبیعتاً در
واگذاری آموخته‌هایش اهل حساب و کتاب است. اگر به حرفه‌اش هم علاقه داشته باشد از
جنس عشق نیست، از نوع دلبستگی تاجر است به تجارت‌خانه و حجره‌اش. با همه اهل معامله
است. راهنمایی پایان‌نامه را وقتی قبول می‌کند که بداند از دل این پایان‌نامه یکی
دو تا مقاله به نامش در می‌آید. کتاب می‌نویسد که حق‌التألیف بگیرد. سخنرانی می‌کند
که معروف شود. مقاله می‌نویسد که ارتقای درجه استادی بگیرد و نه برای توسعه و
پیشرفت دانش. فلذا مرعوب قدرت است و ثروت. آخر کار نیز غشّ در معامله می‌کند و داخل
علمی که می‌فروشد هم آب می‌‌کند و سکّه‌اش در بازار دانشمندان قلب و بدلی است. درس
و دانشجو و دانشگاه برایش در حکم کالا و مشتری و بازار است. او به واقع کاسبی است
که در کسوت استادی درآمده است.

استاد بوق:

استاد بوق، استادی است که کلاً از مرحله پرت است. شاید نفر اول کنکور یا شاگرد
اول کلاس هم باشد و در پاسخ دادن به سؤالات امتحانی و تست و کنکور مهارت
خیره‌کننده‌ای داشته باشد ولی اصولاً ساختار ذهنی‌اش از جنس محفوظات است و نه
مفهومات. لذا بیشتر شبیه دستگاه Voice Recorder عمل می‌کند که مطالب را حفظ کرده و
تحویل می‌دهد، فهمی در کار نیست. خودش تحلیلی از دانسته‌هایش ندارد. خورجینی از
مباحث است و کشکولی از معالم که هیچ درک کلی از دانسته‌هایش ندارد. این گونه اساتید
اگر جزوه یا پاورپوینت با خودشان نبرند، کلاً تعطیل می‌شوند. معمولاً این گونه
اساتید از دنیای تئوری نمی‌توانند پا را فراتر نهند و علاوه بر این که به درد تدریس
نمی‌خورند، به هیچ درد دیگری هم نمی‌خورند. احتمالاً باید کارمندی ساده می‌شدند یا
کارگری که بتواند کارهای عادی و تکراری را انجام دهد، اما به دلیل بروکراسی حاکم بر
دانشگاه‌های ما و نظام کمّی ارزشیابی و ارتقا، سر از جایگاه استادی درآورده‌اند.
استعاره‌ی بوق به تعبیر سعدی از آن جهت است که بلندآواز میان‌تهی‌اند.